
با اینکه زبان فیلم روسی بود ولی به دیدنش می ارزید. فیلم در حال و هوای جنگ جهانی دوم قرار دارد. حصور زنان در ارتش سرخ شوروی و داستان یک اسنایپر زن روس که در فیلم همه سختی های زندگی او را نشان میدهد. اوج سختی هایش اما نبردیست که برای حفظ سواستوپول انجام داد. ساخته ی یک کارگدان بی نام نشان به نام سریه موتریکسکی
اما سواستوپول کجاست؟
سواستوپول منطقه ای در جنوبی ترین قسمت شبه جزیره کریمه در اوکراین است. در سال 1942 درگیری سختی بین نیرو های روس و آلمان نازی در این مکان صورت گرفت و طی آن سواستوپول اشغال و با خاک یکسان شد اما طی عملیات ارتش سرخ در در سال های پایانی جنگ 1994 سواستوپول به خاک شوروی بازگشت و مجددا احیا شد. به صورت رسمی نه جزو اوکراین است و نه و جزء روسیه
در قرار داد های رسمی به صورت دوژور* یکی از شهر های اوکراین شناخته میشود اما بعد از آغاز بحران شبه جزیره کریمه به تصمیم مقامات محلی به روسیه پیوست و اکنون مدتیست در قراردادهای جهانی به صورت دفاکتو** شهری از روسیه شناخته می شود.
به نظر می رسد ساخته شدن این فیلم در سال 2015 نیز به همین خاطر بوده است. بعبارت دیگر روسیه با ساخت این فیلم می خواهد نشان دهد که این منطقه که ممکن است نشانه ای از تمام سرزمین های جدا شده از جماهیر متحده شوروی نیز باشد مانند خاک روسیه است و پیشینیان روس ها چقدر تلاش کرده اند تا این مناطق را حفظ کنند.
آنچه در این فیلم خود نمایی میکند شور و احساسیت که سعی میکند بر مخاطب مستولی شود. و یکی از نقاطی که میتوان گفت اوج احساسات در این فیلم است شعری است که دختری کوچک در یک مهمانی با شور و هیجانی خاص ادا میکند و مورد تشویق حضار قرار میگیرد.
شخصیت اصلی فیلم دختری روس که نمادی از سرزمین مادری روسیه است گرچه همه ی اطرافیان خود را از دست می دهد و گرچه خودش به صورت بسیار شدید زخمی می شود اما نمی میرد و می ماند و یکی از صحنه های آخر فیلم نشان میدهد که داستان را برای نسل نوین روسیه تعریف میکند.
دوست داشتم آنرا با یک دوبله و یا لا اقل با یک زیر نویس تماشا می کردم. اما قطعا بیینده ای که حتی یک کلمه زبان روسی نمیداند هم میتواند به حد کافی از آن لذت ببرد.
*دوژور : در حقیقت در حقوق شناسایی حقیقی را گویند
**دفاکتو: در واقعیت آنچه اکنون جریان دارد(اغلب در سیاست شناسایی دفاکتو موقت است)
نیل برگر کارگردانی آمریکاییست که فیلم هایی عجیب می سازد. او هم یک نسبیت گراست. اولین فیلمی که از او دیدم شعبده باز بود که در آن از حقیقت تعریفی میدهد و در انتها به تماشا گر نشان میدهد همه دیدگاه های شما راجب حقایق فیلم نسبی بود و تقریبا هیچکدام از وقایعی که شما در این فیلم دیدید در جریان فیلم اتفاق نیفتاده.
دومین فیلمی که از برگر دیدم فیلم بسیار زیبای Divergent است. ترجمه های زیادی برای این واژه شده که من در میان آن ها متمایز را می پسندم. متمایز هم فیلمی است پاد آرمان گرایانه که در آن کل دنیا نابود شده و معدود تمدن های موجود هم باهم در حال جنگند در تمدن محوری فیلم که در شیکاگو جریان دارد سردمداران جامعه را به پنج گروه تقسیم کرده اند و قوانین سخت گیرانه ای به اجرا گذاشته اند در این میان هم به هر کدام از گروه ها به گونه ای تسلط دارند.
در این میان تنها متمایز ها (شما بخوانید نسبیت گرا ها) هستند که ذهنشان و جسمشان تحت سلطه هیچ کس نیست آنها در عین اینکه خود را وابسته به هیچ گروهی نمیدانند هیچ بعید نمیدانند که شخصی به چند گروه همزمان علاقه مند باشد. بلکه این برایشان طبیعی تر و بهتر است. با تعمیم این دید نسبی به جهان اطراف خودمان میبینیم افرادی را که وابسته به حزب ها جریان ها تفکر های سیاسی شغل ها و حتی ادیان مختلف شده اند و اصلا برایشان قابل قبول نیست که به طور نسبی به مجموعه شان نگاه شود و گفته شود که این قسمت ها از مجموعه تان بد است و این قسمت ها خوب. شاید خیلی ها تعجب کنند از تعدد علایق من در زمینه های مختلف نمونه اش را بخواهید همین پروفایلم را در این سایت بخانید.
یک رلاواتیست خوبی و حقیقت را در هر جایی که ببیند بر میدارد و به نام ها و نشان ها وابسته نیست. حقیقت در دنیای ما آنقدر با باطل آمیخته شده که پیدا کردن آن کاری بسیار دشوار است. فلذا هر مقدار از آن را هر جا که ببینیمتاییدش میکنیم.
امروزه نسبیت را با انیشتین میشناسند واژه نسبیت در علم فیزیک هم دقیقا همان معنایی را میدهد که در همه علوم میدهد: با همه چیز باید به طور نسبی برخورد کرد تا به پاسخی نزدیک به حقیقت رسید.
نویسنده داستان متمایز خانم ورونیکا راف نیز که بنیان این داستان رلاواتیستی را نگاشته در مجموعه های دیگری نیز مانند نامحدود نسبیت گرایی را به زبان هنر بیان کرده است.
در همین ایام امتحانات گاهی هم فرصت میشد که فیلمی ببینیم یکی از فیلم هایی که از نظرم جالب بود فیلم فراواقع گرایانه طلوع سرخ (red dawn) بود.
در این فیلم شخصیت اصلی که یکی ازافسران بازگشته از جنگ عراق است و در شهر نجف آموزش دیده باعث نجات آمریکا می شود. بدین صورت که با حمله گسترده نیرو های کره شمالی و گرفتن شهر سیاتل در ایالت واشنگتن وی با ایجاد یک گروه چریکی شروع به ایجاد بینظمی انفجار و جنگ های نامنظم شهری میکند و باعث می شود تا اندک اندک با گسترش این نوع جنگ ها پای مهاجمان کوتاه شود.
در این میان این تکه از نقد رو از سایت مشرق نیوز مستقیما برایتان میگذارم:
"از دیگر نقاط مهم فیلم حضور بازیگر اصلی زن با داشتن تمامی اِلمان های یک زن آنگلاساکسونی است. در سینمای استراتژیک، زن نمادی از سرزمین است که در زبان یونانی از آن با نام گایا به معنای محل کشت زار یاد می شود، از این جهت هر گونه تصرف به زن اصلی در فیلم و یا در خطر افتادن او به مثابه در خطر افتادن کشور و ملیت آن بازیگر است. اِریکا با داشتن مو هایی بلوند و داشتن چشمانی رنگی، به عنوان زنی که در خطر مهاجمان به کشور آمریکا است، باید توسط جوانان فیلم و دوست او، مَت نجات پیدا کند، به نحوی که در حین نجات دادن او حتی افرادی جانشان به خاطر او به خطر افتد.
فدا شدن برای نجات اریکا تفاوتی با از دست دادن جان در راه نجات کشور ندارد زیرا اریکا نمادکشور آمریکا است."
نکته جالب این فیلم و دلیل فرا واقع گرایانه بودن آن این است که کشوری مانند کره شمالی در آن سطح وسیع به ایالات متحده حمله کرده این برای بیننده ایرانی شاید خنده دار هم باشد اما برای شهروند آمریکایی این قضیه متفاوت است. برای او این فیلم نشانگر وجود یک عامل خطرناک در بیرون مرز هایش هست که ممکن است روزی به شهر آن ها حمله کند و آرامش خانواده شان را به هم بزند همچنین در این فیلم به نقش بسیج مردمی برای دفاع از شهر و دیار به خوبی نشان داده شده است.
توصیه من این است اگر فرصتش را دارید این فیلم را تماشا کنید در ضمن اگر فیلم خوب و مفیدی می شناسید آن را به من معرفی کنید.