زیر آسمان

وب نوشت شخصی سعید اصلانی

زیر آسمان

وب نوشت شخصی سعید اصلانی

زیر آسمان

سلام به وبم خوش اومدید اینجا پاتوق نوشته ها و یادداشت هامه امیدوارم از نظراتتون بهرمندم کنید.

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «اقتصاد» ثبت شده است

۰۵
خرداد

حیواناتی که تنها زندگی میکنند در زندگی خود تصمیمات خاصی می گیرند که در حوزه روانشناسی تحلیل و با رفتار های انسانی تطبیق می شوند. برای مثلا علاقه حیواناتی مانند گرگ  ها به زندگی مستقلانه پس از بلوغ درست به مانند احساس نیاز به استقلال در انسان هاست.
ولی وقتی زندگی موجودات اجتماعی مانند مورچه ها و زنبور ها را بررسی میکنیم اطلاعات خیلی بیشتری می توانیم دریافت کنیم. در این میان زندگی مورچه ها شگفتی فوق العاده بزرگیست.
مورچه ها در زمینه های مختلف هزاران سال است که متبحرند. برای مثال انسان به تازگی به فنآوری پرورش قارچ دست پیدا کرده در حالیکه مورچه ها قرن هاست قارچ پرورش می دهند. تولید خشکبار، دامداری، معماری، تهویه از سایر علوم مهندسیست که از قرن ها پیش از انسان توسط مورچه ها به کار بسته می شد.
اما من بنا به حوزه تخصصی خودم بیشتر به زندگی سیاسی مورچه ها علاقه مند شدم و همیشه روابط قدرت و سیاست در بین آنها برایم جالب بوده است. در دنیای سیاست مورچه ها ملکه که مادر همه مورچه های کلونی است به عنوان رهبر کلونی کلان ترین مدیریت را در اختیار دارد. کلان ترین مدیریت شامل کار هایی از جمله تعیین محل کلونی و تعیین و تامین مقدار نیروی انسانی در تخصصص های مختلف(البته نیروی مورچه ای) سایر سطوح مدیریت با تقسیم وظایف دقیق و رتبه بندی شده به سایر افراد واگذار می شود. در دنیای مورچه ها هر مورچه از بدو تولد که توسط ملکه انجام شده و در در شیرخوارگاه های کلونی رشد می یابد با توجه به ساختار بدنی اش متولی کاری می شود. مورچه های کارگر مورچه های نگهبان و سایر انواع
نوعی مورچه به نام مورچه لشکری وجود دارد که در آن سلسله مراتب نظامی بسیار سختگیرانه تر است و مورچه هایی که به آنان امرای لشکر هم گفته می شود از لحاظ جثه نیز بزرگتر از بقیه هستند و در قسمت های خاصی از ردیف ها حرکت میکنند. همه مورچه ها در همه جای جهان منصبط هستند و همیشه در صف های خاصی که برای ماموریت های ویژه تشکیل شده به حرکت مشغول می شوند.
مورچه ها به شدت نژاد پرست هستند و همین صفت باعث می شود گاهی دست به برده داری از سایر کلونی ها نیز بزنند. آنها قواعدی را که هیتلر در کتاب نبرد من در مورد دولت راسیست نوشته به دقت عمل میکنند. افراد ضعیف و ناقص الخلقه شانس کمی برای حیات دارند و همه قوانین کار و مهاجرت به شدت مورد بازرسی قرار میگیرد.
زمانی که عمر ملکه به انتها نزدیک می شود نوع تغذیه اش تغییر میکند و غذا های خاصی می خورد در این دوره نوزادانی به وجود می آورد که در آینده قرار است ملکه شوند. مورچه هایی بالدار و بزرگتر از سایرین. چندین لارو ولیعهدی ایجاد می شود و تا سنی که کمی بزرگتر شوند از آنها در کلونی نگهداری می شود. سپس کمیته ناظر به سرپرستی ملکه اعظم تشخیص می دهند که یکی از مورچه های ولیعهد بهتر از سایرین است. آنها او را در اطاق خاصی نگهداری می کنند و سایر رقبا را از کلونی اخراج میکنند. ملکه های شکست خورده راهی دشت و بیابان می شوند و تعداد کمی از آنها موفق می شوند یک کلونی برای خود تشکیل دهند. وقتی ملکه می میرد با تشریفات خاصی تشییع می شود و در زیر خاک دفن میگردد. سپس ولیعهد به مقام ملکه کل کلونی نائل می گردد. مورچه ها هر چند به زبانی که هنوز شناسایی نشده با یکدیگر سخن میگویند میتوانید این کار را آزمایش کنید. از مسیری که یک مورچه در حال چرخش است یک حبه قند کوچک بگذارید. آن مورچه کمی از قند را بو کرده سپس به کلونی رفته و تعدادی مورچه را برای آوردن آن مامور میکند. علاوه بر این گزارش هایی از اجتماع مورچه ها چیزی شبیه به سخنرانی و نیز میز گرد های مورچه ای نیز گزارش شده. تازه ما اطلاعات زیادی از برنامه های شب چله آن ها نداریم وگرنه فک کنم در زمستان که بیرون نمی آیند میروند دور ملکه می نشینند و آجیل میخورند و حافظ میخوانند.
ابزار های تولید در دنیای مورچه ها در دست عده ی خاصی نیست. هر چند آنها به ملکه ولیعهد و تعدادی از مورچه های رده بالا شرایط ویژه ای را ایجاد میکنند. اما در کل در مورد اقتصاد آنها یک اصل کلی وجود دارد. "هر چقدر می توانی کار کن. و هرچقدر نیاز داری استفاده کن."
البته گزارش هایی از مالکیت خصوصی و حتی داد و ستد نیز در میان مورچه ها گزارش شده که مواردی استثنایی هستند. سوالی اساسی که برای من ایجاد می شود این است که دلیل مقرراتی بودن مورچه ها چیست؟ آیا آنها بالفطره و با غریزه شان موجوداتی مطیع و منضبط اند یا با هوشمندی ضرورت این کار گروهی را درک میکنند. شاید هم از ترس دیکتاتوری عجیب و غریب ملکه و نیرو های میلیشیایی او همواره سر به زیرند و به کار مشغول می شوند.

هر چه که باشند نظامی قدرتمند پایه ریزی کرده اند که برای هزاران سال ادامه داشته است. نظریه های توطئه ای در مورد حشرات وجود دارد که می گوید آنها از طریق رهبر جهانی شان مدیریت می شوند و ممکن است هر لحظه دست به طغیان بزنند. که البته قدرت آن را دارند و می توانند به راحتی بر همه موجدات اعم از حیوانات و انسان فائق آمده ساکنان بلامنازع کره زمین شوند. دفعه بعد که یک مورچه را دیدید دیگر به چشم یک نقطه ی کوچک متحرک به او نگاه نکنید. بلکه به چشم یک فرد خارجی به او نگاه کنید که از کشوری پیشرفته و متمدن آمده و شما فقط زبان او را نمیدانید تا با او حرف بزنید.

  • سعید اصلانی
۲۲
ارديبهشت

همه چیز از یک جمله روی پروفایل یک آدمی در یک کجای دنیا شروع شد
نوشته بود عید من زمانیست که دسترنج یک سال دهقان شام یک شب پادشاه نباشد.
راست میگوید؟ جمله قشنگی است؟ بااجازه شیر میکنم؟
راستش متفکران به این آسانی از روی این جمله عبور نمیکنند. آن ها در طول تاریخ سوال های جالبی در این باره از خود پرسیده اند:
- آیا شدنیست انسان ها به سطح یکسانی از کیفیت زندگی برسند؟
- آیا فقرا هر روز فقیر تر و ثروتمندان هر روز ثروتمند تر می شوند؟
- آیا روند فقیر تر شدن فقرا و ثروتمند تر شدن اغنیا مخالف قانون طبیعت است؟
- آیا باید با راهکار هایی جلوی این فرآیند را گرفت؟ آن راهکار ها چیست؟


و صد ها هزار سوال دیگر که همگی این را می پرسند که آیا اتوپیا(آرمانشهر) به دست آمدنی است.


اینکه همه انسان ها در نزد خدا جایگاهی یکسان دارند الا در تقوایشان سخن درستیست. پس همه انسان ها حق دارند غذا های خوبی بخورند زندگی آرامی داشته باشند و به آرزو هایشان برسند. دکتر نیلی میگوید: «چرا اقتصاد پدید آمد؟ بخاطر محدودیت منابع» همه چیز از همین جا شروع میشود. اگر در خانه ای 4 نفره سه میوه وجود داشته باشد که قابلیت تقسیم هم ندارند. تکلیف چیست؟ یا میوه ها باید خراب شوند و هیچ کس از آنها استفاده نکند یا اینکه یک نفر از میوه نخورد تا بقیه از آن لذت ببرند. در اینجا بالاجبار در تقسیم منابع به تصادف یا به شایستگی یا سایر دلایل یک گروه از دسترسی به منابع باز می ماند. گاهی در خانه ای چهار نفره 5 میوه وجود دارد و اولی یک میوه میخورد دومی هم یک میوه سوم 3 میوه و برای چهارمی هیچ میوه ای باقی نمی ماند. به این میگویند ناعدالتی در توزیع. اما به راستی همیشه این یک ناعدالتی است؟ تصور کنید نفر سوم کل روز را مشغول کار و تلاش بوده و نفر چهارم کل روز را خواب بوده در پایان روز آیا به عدالت است که در آمدی مساوی به این دو نفر داده شود؟


اینجاست که پای "عرضه" به میان می آید...


هاشمی طبا از کاندیدا های دوازدهمین انتخابات ریاست جمهوری هفته گذشته در پاسخ به اعلان اموال و در پاسخ به قالیباف که گفته بود هیچگاه تجارت نکرده و ثروتی ندارد گفته بود کسی که ثروت ندارد عرضه کسب ثروت نداشته است.


این جمله به خیلی ها بر خورده بود. راستش به من هم بر خورد و ناراحت هم شدم. نه مثل بقیه از آقای هاشمی طبا بلکه از خودم ناراحت شدم. خوب درست است که بعضی از پولدار ها از راه های نا مشروع به ثروت رسیده اند اما افراد زیادی را نیز می شناسم که عرضه داشتند و به جایگاهی رسیدند. این عرضه چرا در برخی ها نیست؟


از آقای بیل گیتس صاحب شرکت مایکروسافت نقل شده که گفته بودند اگر همه دارایی های جهان را بین آدم ها تقسیم کنیم. چیزی حدود بیست سال طول میکشد و بعد وضعیت به شرایط فعلی باز می گردد. یعنی آن ها که عرضه جذب سرمایه دارند سرمایه دار می شوند و آنانکه این عرضه را ندارند مالباخته و به قول نظام فراماسونری تبدیل به بردگان همیشه بدهکار می شوند. آنها برای شرکت های بزرگ تر کار میکنند پول میگیرند و اجناس تولیدی همان شرکت ها را نیز از بازار میخرند. چون قسمتی از پول ارزش افزوده خود را به صاحب کار و صاحب کارخانه می دهند پس بنا بر این دستمزد خود را به صورت ناقص دریافت میکنند و چون پول دریافتی را دوباره از طریق بازار به صاحب کارخانه می دهند. در واقع این یک چرخه کامل نیست و هر بار شما کمی فقیر تر از قبل می شوید. این چرخه ناقص است و باعث می شود سرمایه ها در شرکت های بزرگ تجمیع یابد.


در سال های 1880 و چند دهه بعد از آن میزان سرمایه در ایالات متحده به حدی رسید که سرمایه داران برای سرمایه گذاری مجدد دچار مشکل شدند و شروع به خروج سرمایه های خود از خاک آمریکا کردند. کارل مارکس این نقص را یافت و پیش بینی کرد بدهی ها آنقدر زیاد می شود که پرولتاریا این کارگران فقیر علیه بورژوا آن سرمایه داران که هیچ ارزش افزوده ای تولید نمیکنند می شورند و حق خود را از آن ها میگیرند در این دوره باید نظام کمونیستی راه انداخت تا ابزارهای تولیدی جامعه به طور مشترک اداره شوند و کارگران پرولتاریا از صد در صد ارزش افزوده تولیدی خود بهره مند شوند و مقداری از آن را به بورژوا ها ندهند.

 

کارل مارکس زندگی اولیه انسان را کمونیستی میدانست. کمون کمون ، درست مثل مورچه ها، هیچکس صاحب زمین ها و غذا ها نیست. هر کمون مورچه ها که تلاش بیشتری کنند و غذا های بیشتری جذب کنند موفق ترند و هیچ کس قسمتی از غذای جمع آوری شده را به صاحب زمین ها نمیدهد. بعد از آن که انسان آموخت تصاحب کند همه چیز را تصاحب کرد حتی خود انسان ها را و عصر برده داری آغاز شد.
بعد ها برده هایی علیه اربابان خود شوریدند و عصر نوینی را رقم زدند. حالا آنها حقوق بیشتری داشتند می توانستند ازدواج کنند خانه مستقل داشته باشند اما باید تحت نظر ارباب خود و روی زمین های او کار میکردند و حق مهاجرت نداشتند. به این دوره دوره ی فئودالی می گفتند. بعد ها با انقلاب صنعتی عصر سرمایه داری یا کاپیتالیسم شروع شد. شما آزاد تر از دوره ی فئودالیته بودید میتوانستید حریم خصوصی خود را داشته باشید ازدواج اموال و همه چیز حتی میتوانستید آزادانه مهاجرت کنید اما در هر جای دنیا که ساکن شوید مجبور بودید در یکی از کارخانه ها مشغول به کار شوید. کار خانه هایی که قسمتی از در آمد ارزش افزوده شما را می گرفتند. کارل مارکس عصر بعدی را دوباره عصر کمونیسم می نامد و میگوید در این دوره شما علاوه بر اینکه آزادی های قبلی را داریددیگر هیچ قسمتی از در آمد خود را به کسی نمیدهید این آخرین دوره اقتصادی بشر و بهترین روش تقسیم منابع است. هر کس به میزانی که کار میکند حقوق دریافت میکند و هیچ کس از کار کردن دیگران حقی دریافت نمیکند.


شعار هایی خوش رنگ و لعاب که نیمی از جهان را در قرن 19 به کام خود کشید. کوبا کره شمالی آلمان شرقی چین ونزوئلا و بزرگترین کشور کمونیستی جهان جماهیر متحده شوروی سوسیالیستی
مادر کائنات خواست تا به بهترین نحو ممکن کاپیتالیسم و کمونیسم را با هم مقایسه کنیم پس آلمان و کره را به دو نیمه تقسیم کرد تا قابل مقایسه باشد . همگان دیدند که هر جا مارکسیسم قدم گذاشت فقر و دیکتاتوری را با خود به ارمغان آورد. مردم در کشور های کاپیتالیست هر چند شاید قسمتی از در آمد خود را از دست می دادند اما بورژوا به آن ها فرصت میداد تصور کنند آزادند و این حس رضایت درونی را افزایش می داد در مقابل در کشور های کمونیستی هر چند هیچ صاحب کارخانه ای وجود نداشت تا قسمتی از در آمدتان را تصاحب کند ولی دولت آنقد در جنبه های مختلف زندگی اعمال کنترل می کرد که غیر قابل تصور است برای مثال در جماهیر شوروی ده ها وزارتخانه وجود داشت که در مسائل ریز و درشت دخالت می کردند. آدام اسمیت پدر علم اقتصاد قبلا اثبات کرده بود که دولت ها نمی توانند تاجر خوبی باشند اما این مساله در کشور های کمونیستی به صورت بالینی آزمایش شد.


در نهایت نظر شما چیست آیا با همه این تجربه ها بشر راه نرفته ای دارد تا به پاسخ سوال های فوق برسد؟

  • سعید اصلانی
۰۵
آبان

یکی از اساتید فلسفه ام می گفت اقیانوس جای عجیبی است. زیر هر سنگش موجودی زندگانی می گذراند که تصورش را هم نمیتوانی بکنیچه شکلی است. دنیای اندیشه ها هم همینطور است. زیر جمجمه های مردم زیر این آسمان آبی فکر هاییست که نمیتوانی تصورش را هم بکنی. بخواهی نخواهی عصر انفجار اطلاعات است و شخصی سازی فکر ها جزوی از آن است.
مستندی راجب افغان های مقیم ایران می دیدم. یاد مساله های پراکنده ای افتادم که راجب آن ها در طول این سال ها شنیدم. دوستی مهربان و دانشمند داشتم که تبعه افغانستان بود وقتی پس از یک پروژه سخت از او خواستم در جشن پایانی آن در تبریز به ما بپیوندد پاسخی که شنیدم مانند برق سه فازی بود که مرا تکان داد. "متاسفم سعید؛ فکر نمی کنم اتباع افغان اجازه تردد و اقامت در استان شما رو داشته باشند." من درون خودم شرمنده شدم چرا باید قوانین کشورم چنین محدودیتی وضع میکرد...؟ مدت ها بعد با دوستانی آشنا شدم که معتقد بودند که افغان ها فرصت های اشتغال ایران را از بین برده اند و همگی باید از کشور خارج شوند. آنها متوجه این قضیه نبودند که اقتصاد فلج ایران است که نمیتواند از نیروی کار ارزان بهره ببرد وگرنه کشوری مانند آلمان در حال واردات نیروی کار به کشور شان هستند. دوستان پان ایرانیستم اما نظری جالب و متفاوت داشتند. آنها معتقد بودند سرزمین آریانا افغانستان بزرگ جزئی از تاریخ ایران است و باید به آن الحاق یابد. اوضاع منطقه طوری تغییر یافته که میتوان به الحاق تکه های جدا شده تاریخی ایران امید وار بود. این کشور گشایی نیست و حق ایرانی هاست که زیر پرچم واحدشان با فر ایزدی بر ملک کیانی حکم ورزند. این تئوری امروز یک ایراد بزرگ دارد. ما امروز در سیاست خودمان مانده ایم ، سیاست اغیار پیشکشمان :(

  • سین الف